۶صبح با فریاد گوش نواز نمکی های محترم و زحمتکش ( به زبون خودمون قوری چوه آلانلار ) و بصورت کاملاْ اتوماتیک از خواب بیدار میشی....

 

(تازه بخاطر کوتاهی کلام از توصیف صدای های و هوی رانندگان محترم نیسان که در همسایگی ما حضور دارند و بسیار آرام به کار رانندگی مشغولند صرف نظر میکنیم.) خلاصه  با بوی بسیار مشام نواز طویله حیاط همسایه و بوی دود آشغالهای شهر که توسط شهرداری عزیزمون سوزونده میشه چشماتو بروی زندگی باز میکنی. تا یه ربع طول میکشه تا یادت بیاد خونت آتیش نگرفته و بوی دود حاصل فعالیت به اصطلاح بهداشتی و اصولی شهرداریه... با آب مثلاْ تصفیه شده ای که مورد استفاده همشهریان بسیار محترم قرار میگیره یه آبی به سر و صورتت می زنی ( اونم اگه راه شیرآب با اشیای خارجی بسته نشده باشه. در غیر اینصورت باید با شیر آب دست به گریبان شد و .......  ).بگذریم از خونه که میای بیرون گوسفندهای همسایه با صدای بسیار زیباشون تورو به اعماق خاطرات روستا می برن و تا مسیر تاکسی باید بصورت زیک زاک به مسیرت ادامه بدی.یه طرف سگهای ولگرد و مهربون که خدایی کاری به آدم ندارند.یه طرف پنچرگیری و کابینت سازی و مصالح و بقیه موارد که با عنوان سد معبر مطرح میشه و....

چی بگم آخه...

با هزار مکافات به مسیر تاکسی میرسی سوار که میشی باید ۴۵ دقیقه صندلی کهنه و پیچ و پرچ دار تاکسی رو تحمل کنی و در انتظار مسافر بشینی تا تاکسی مسافر جمع کنه و تا یه مسیری با ماشین برسی....

تاکسی بیچاره تو دست اندازهای خیابون که می افته باید یه جرثقیل بیاد درش بیاره

رانندگی در شهر من بیشتر شده صخره نوردی و در مواقع بارش بارون میشه غواصی رو تجربه کرد.... 

حتی میشه تو چله هاش شنا کرد..

خلاااااااااااااااااصه صدای نعره موتور تاکسی هم کهز بسیار شنیدنیه وقتی تو یه مسیر بیست دقیقه ای ۴۰ بار تو چاله چوله ها جون میده تا مسافربیگناه به سر کارش برسه..... و و و

و  و  و  و .......................قصه ما به سر نرسید ولی مسافر با کلی دردسر بالاخره به مقصدش رسید.....