باز باران با ترانه
باز باران با ترانه
با گهرهای فراوان
میچکد بر بام خانه
شعر استاد عاشقانه
وه چه شعری جاودانه
گرچه شیرین است و زیبا
یادم آرد خاطرات کودکی را
تلخ و مبهم روز باران
اینچنین است باز گویم:
با باران با سرودی غمگنانه
می چکد از ابم خانه
وندرون خانه نمناک است و تاریک
خیس گشته جامه هایم
پاره گشته مشق هایم
اندرون خانه هرجا
چیده بینی ظرفهارا
می نوازد قطره ها بر ظرف ها آواز تلخی
همچو شخصی ناشیانه
چون نوازد موسیقی را
یادم افتد روز فردا
در کلاس درس آقا
خواهد آقا مشق ها را
هان ژسر کو مشقهایت
دفتر مشقت کجا هست؟
کو نوشتی جمله هایت
من بگویم لیک آقا...
لیک آقا..
من نوشتم مشق ها را
بارش باران دیروز
اندرون خانه ما
خیس کرده جامه ها را
پاره کرده مشق ها را
از کلامم خنده آمد بچه ها را
همچو تندر خنده ها پیچید در هم
خنده های همکلاسان
خشم آقا را بر انگیخت
گفت بیرون
گفت گم شو
آری آری
بهر من در خرد سالی
اینچنین بود خاطرات روز باران
باز باران با ترانه....
...
برگزیده ای از شاهکار ادبی محمد علی ادیب
( اگر دل قابلت بود )
